تبليغاتX
بستنی گلاسه

بستنی گلاسه

به کافی شاپ خوش اومدی

در باغ پدرم دو قفس هست .

در یکی شیریست که بردگان پدرم از صحرای نینوا آورده اند .در دیگری گنجشکی است بی آواز.

هر روز سحرگاهان گنجشک به شیر می گوید

"بامدادت خوش ای برادر زندانی."

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت14:0توسط بستنی | |

باد پیچید در ترانه ی برگ

برگ لرزید از بهانه ی باد

هر کجا برگ خشک بود افتاد

باغ نالید و گفت :"باد مباد"

در شگفتم گناه باد چه بود

برگ خشکیده بود باد ربود

باد هرگز نبود دشمن برگ

مردن برگ دست باد نبود

زندگی ذره ذره می کاهد

خشک و پژمرده می کند چون برگ

مرگ ناگاه می برد چون باد

زندگی کرده دشمنی یا مرگ

+نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت10:58توسط بستنی | |

شاگردی از استادش پرسيد:" عشق چست؟"
استاد در جواب گفت:"به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی!"
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردی؟"
و شاگرد با حسرت جواب داد: "هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم ."
استاد گفت: "عشق يعنی همين!"

+نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت18:52توسط بستنی | |

کامپیوترم درست شد  خیلی خوشحالم ولی حالا از این ناراحت شدم که امتحانای نیم ترمم ۱۹ این ماه شروع می شن وای چه بد

امیدوارم نمره هام خوب بشن آخه با بابام یه قراری داریم که اگه من نمره هام خوب شدن یه چیز خوب برام بگیره آره بهتونم نمی گم چی تادلتون آب بره

فعلا بگذریم حالا باید برم یه چیزی پیدا کنم واسه آپ بعدی

بای

+نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت18:21توسط بستنی | |

این چند وقته اصلا نمی تونم آپ کنم چون هم درسام زیادن هم این که کامپیوترم رو تازه فرمت کردم هنوز هم وقت نکردم مودمم رو نصب کنم در هر صورت نبودنم رو ببخشید بعدا جبران می کنم

فعلا بابای

+نوشته شده در جمعه چهارم آبان 1386ساعت15:27توسط بستنی | |

روزی که هنر به جنگل راه یافت شیر شاعر شد

مورچه خوار نقاش شد

 کرگدن عکاس شد

 روزی که هنر به جنگل راه یافت کلاغ خواننده شد و کرکس نوازنده 

گوزن طراح لباس شد

 شتر معمار شد

 فیل مدل شد و اسب آبی رقاص

 روزی که هنر بهجنگل راه یافت

روباه دم کج کردو گفت:

"اینجا دیگر جای زندگی نیست"

و از جنگل رفت

پایان هنری

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت14:51توسط بستنی | |

اگه موضوع جالب برای آپ دارید تو نظرات بنویسید خوشحال میشم

+نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت20:21توسط بستنی | |

روزی که  مادر بزرگم ناپدید شد همه جا را گشتم اول اتاق ها و دستشویی و حمام بعد صندوقچه ها ی قدیمی و کمد هایی کهنه را شاید باور نکنید اما لا به لای پتوها زیر کابینت ها و حتی داخل بخچال راهم جستجوکردم وقتی  از یافتن پیرزن 103 ساله ای  به ارتفاع  یک متر و پنجاه و وزن 26  کیاو گرمی در تمام سوراخ سنبه های ممکن نا امید  شدم نگاهم افتاد  به انگشت دانه ای که روی طاقچه بود مادر بزرگم درکمال صحت و سلامت درون آنبود

جالبترآنکه تمام بساط آشپزخانه را هم با خودش برده بود و داشت دلمه درست  میکرد.

 

+نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت20:20توسط بستنی | |

کسی که از اظهار نظر شما خوشحال می شه

بستنی

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت19:59توسط بستنی | |

مادر بزرگ من صد و سه سال دارد یا به عبارت دیگر سی  و

 هفت هزار و هفتصد روز زندگی کرده است

او حالا 26 کیلو وزن دارد هشتاد و سه سال پیش وقتی مادر بزرگ من بیست ساله بود باپدر بزرگم آشنا شد اما من هرگز پدر بزرگم را ندیدم

مادربزرگ من در آن زمان 49 کیلووزن داشت

طی بیست وپنج سال خدا به مادربزرگ من 12 بچه بخشید که هفتای آن ها را خیلی زود از اوپس گرفت و 5 تای دیگر هنوز زنده اند

در این مدت وزن مادر بزرگ من بین 49 تا 60 کیلودر نوسان بود

پس ازمرگ پدربزرگم مادربزرگ که هنوز جوان بود و سنش به پنجاه نرسیده بود هفتاد و دو کیلو وزن داشت که برای قد کوتاهش کمی زیاد یود

اما او به زودی شروع کرد به لاغرشدن

مادربزرگ من لاغر و لاغر تر شد تادر سن هشتاد سالگی پس از مرگ بیشتر اعضای  فامیل و دوستان و آشنایان وزنش  به  چهل کیلو رسید

در سن نود سالگی مادر بزرگ من حافظه اش را از دست  داد و مثل بچه ها شد و پنج کیلو دیگر ازوزنش کم شد البته تمامش وزن حافظه ی اونبود چهار کیلو و نیم  وزن حافظه ی او بود و نیم کیلوی دیگر وزن کفش هایش که موقع بیرون رفتن از خانه یادش می رفت بپوشد

درنود و شش سالگی وزن مادربزرگ من به علت از دست دادان  حواس پنج  گانه به سی  و سه  کیلو رسید  و از آن  به  بعد  سالی  یک کیلو از دست داده است اگر همین طور پیش برود  در سال دوهزار و بیست و هشت میلادی خورشیدی وزنش به یک کیلو می رسد و سال بعد از آن بدون احتساب وزن  روحش به  کلی بدون وزن می شود

و  درآن صورت طبیعتا با چشم غیر مسلح

 غیر قابل دیدن می شود

این حالت را تقریبا همان مرگ می نامند

پس از مرگ یا همان ناپدید شدن

روح مادر بزرگ من به علت بی وزنی به جهنم

سقوط نکرد.

این روح تا مدتی در خلا سرگردان بود تا عاقبت

 به دروازه ی بهشت رسید

و در آن جا چون  بار گناهی بر دوش بی وزنش نبود

با وجود از دست دادن حواس پنج گانه و کل حافظه مورد آمرزش و رحمت خداوند  قرار گرفت

و به بهشت  راه داده شد

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت19:57توسط بستنی | |